به مناسبت روز مادر /علی دژمان

به مناسبت روز مادر /علی دژمان

روزی که مادرم راه را نشانم داد تا بیراه قدم برندارم.

زندگی  عشایری، شغل دامداری با سبک کوچ نشینی ضمن اینکه شرایط خاص خود را داراست از فرهنگ و آداب ویژه ای نیز برخوردار است، امروز به بهانه روز مادر می نویسم  از همه مادران ایلات عشایر که زندگی پر مرارت کوچ نشینی از آنان شیر زنانی ساخته است که فارغ از جنسیت چرخ زندگی خود را که بخشی از اقتصاد مملکت بود چرخانده اند و گاهی در کنار بزرگ مردان ایل تصمیم ساز اتفاقات بزرگی بوده اند.

 

مردان و زنان ایلات عشایر زندگی خود را دوشادوش و پا به پای هم از ساعاتی قبل از سپیده دم آغاز می کنند و تا غروب به پایان می برند اما پایانی که آغاز شروع تازه ایست.

 

در زندگی مدنی و شهری به تناسب جنسیت کارها تقسیم شده است ولی در زندگی عشایری گاها زنان فارغ از جنسیت کارهای سخت و فیزیکی همانند هیزم شکنی، درو ، چوپانی ، نگهبانی شبانه از گله و… را نیز عهده دار هستند ضمن اینکه به وظایف مادری و زنانگی خود تقید ویژه ای دارند.
گاهی زن خانه چون مردان  تفنگ به دست از حریم خانه و ایل دفاع می کند و زمانی بار افتاده همسایه را چون کوه بر دوش می گیرند و این باعث شده تا در فرهنگ عشایری برای مادر واژه پیرزن به کار نبرند بلکه از واژه شیر زن استفاده کنند.

 

امروزه اگر زنی زایمان کند حداقل یک هفته ای در بستر تحت مراقبت و درمان قرار می گیرد ولی من به چشم خود دیده ام مادری که فردای روزی که زایمان کرد به خاطر کوچ ایل با نوزادی که یک بعد از ظهر بیشتر از تولدش نمی گذشت در سرمای یخبندان  یلاق به پشت بسته و در یک دستش چوب دستی و در دست دیگر جعبه ای که مرغی در حال جوجه کردن تخمهایش بود پا به پای ایل راه میرفت تا به مقصد برسد.

 

در فرهنگ عشایری مادر خانه چه شبها با سیر نشان دادن خود شکم گرسنه می خوابد تا فرزندانش سیر بخوابند تا فرزندانش متوجه نشوند مادر گرسنه است.

 

مت یکی از این عشایرم، در فرهنگ‌عشایری ما رسم بود خانواده های گله دار یکی از فرزندان ذکور خود را به مدرسه نفرستند تا یار و کمک کار پدر باشد، شغل پدرم دامداری بود اگر چه چوپان گله داشتیم ولی پدرم خیلی اذیت بود.

 

سالی که دوم دبستان بودم ،یک روز که رفته بودم خونه عمه م متوجه شدم یکی از پسرانش که هم کلاس من بود ترک تحصیل کرده و به عنوان چوپان از فردای آن روز شروع به کار می کند، من هم ترغیب شدم که هم به خاطر پدرم هم به خاطر جو غالب در ایل ترک تحصیل کنم، و آن روز به همراه پسر عمه ام برای کارورزی و آموزش فنون چوپانی دل به  کوه زدم و از رفتن به مدرسه خودداری کردم.

 

آن روز خیلی خوشحال بودم که به عنوان پسر بزرگ خانه تصمیم بزرگی برای کمک به پدرم گرفته ام و در پوست خود نمی گنجیدم، اینقدر خوشحال بودم که متوجه نشدم که کی روز سپری شد عصر همان روز برگشتیم روستا از پسر عمه به خاطر اینکه کمکم کرد چنین تصمیمی بگیرم کلی تشکر کردم و خدا حافظی کرده و با اشتیاق به سمت خانه حرکت کردم که خبر تصمیم بزرگم را به پدر و مادرم بدهم.

 

اما دیدم مادرم با چوبی در دست و عصبانیتی که در چهراش چون کوره آتش برق می زد سر راهم نشسته بود تا مرا  تنبیه کند .سلام که کردم با عصبانیت داد زد:  کجا بودی ؟

 

گفتم :  رفته بودم کوه و دیگر نمی خواهم مدرسه بروم ، باید به پدرم کمک کنم و…

مادرم گفت امروز با این چوب کتکت میزنم که یادت بماند و بدانی که من و بابات همه سختی ها را تحمل می کنیم اما بیسوادی تو را تحمل نمی کنیم تو باید درس بخوانی و روزی به همه مردم ایلت که هیچ به همه مردم جامعه ات  کمک کنی .امروز اگر چوپان گله بابات  بشی فقط به پدرت کمک کردی ولی اگر درس بخوانی می توانی به پدران زیادی کمک کنی …

 

از حرفهای مادرم بیشتر از درد آن چوب دردم گرفت و این شد که من ترک تحصیل نکنم و تمام آرزوهایم این شد که روزی به روستا و ایلم خدمت کنم وبرای تحقق آن آرزو سالها به مدرسه می رفتم.

 

.ولی هرچه بزرگتر شدم متوجه شدم ایلم به بزرگی کل کشورم هست و من و امثال من باید ما شویم  تا ایرانی آباد و آزاد داشته باشیم .

روز مادر به همه مادران بویژه مادرانی که در حق جامعه مادری می کنند مبارک.